اين اواخر ...

تو اين مدت زمان زيادي رو صرف سر زدن به وبلاگهاي پر بازديد ميكردم و ازشون خواهش ميكردم كه يه مطلبي در خصوص حيوانات به خصوص گربه ها بنويسن.اين اواخر خواهش هام ديگه يه جورايي رنگ گدايي به خودش گرفته بود.در مراحل اوليه كه اغلب جوابي دريافت نميكردم ،خوب مشخصه كه اونا با اون همه مخاطب توجهي نداشتن. ولي وقتي با اصرار زياد بارها و بارها پيگيري ميكردم اغلب پاسخ هايي از اين دست ميشنيدم كه:

نمينويسم چون ارتباطي با موضوع وبلاگ من نداره ، يا اينكه من خودم از حيوانات خوشم نمياد و مخاطبينم هم دوست ندارن اين چيزا رو بخونن.

ولي من همچنان ادامه دادم .به هرجايي كه ميتونستم سر زدم و خواهش كردم و سعي كردم مجابشون كنم.چون معتقدم هدف ما از راه اندازي اين وبلاگها اينه كه ديد مردم رو نسبت به اين مخلوقات خدا تغيير بديم.

درسته ، ما هر كدوم در مورد حمايت از حيوانات تلاش ميكنيم و مينويسيم ولي متاسفانه مخاطبين محدودي داريم.در واقع هر يك از ما خود مخاطب ديگريست و انگار كه ما داريم فقط براي همديگه مينويسيم اين خيلي خوبه ولي كافي نيست .هدف ما آگاهي آدمهايي است كه تا به حال به اين قضيه فكر نكردن و نسبت به حيوانات بي توجه هستن بنابراين من به اين كار ادامه دادم تا اينكه با وبلاگ چند قدم نزديكتر به خدا (ياسمن عزيز) آشنا شدم.تو همايش بانوان برتر وبلاگ نويس رتبه اول رو كسب كرده بود.

از ايشون خواهش كردم مطلبي در خصوص حيوانات بنويسه و ايشون پيشنهاد داد كه من مطلبي بنويسم و ايشون لينك بدن به مطلب من.با توجه به فرصت خيلي كوتاه سعي كردم مطالبي رو كه يه آدم تازه وارد به محيط حيوانات لازمه بدونه بنويسم.

آدماي خيلي زيادي اومدن و خوندن.حدود 350 نفر يا بيشتر مخاطب جديد سر زدن.نميدونم رو چند تاشون تاثير داشته و يا واقعا نميدونم كه چند نفرشون بعد از اينكه متوجه موضوع شدن مطلب رو تا آخر خوندن؟

يه تعدادي هم نظر دادن.

بعضي ميگفتن كه موثر بوده و از اين به بعد تغيير خواهند كرد :

نویسنده: يك خواننده
پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت: 8:47
مطمئن باشيد كه موثر بود .حالا فهميدم چقدر اين مدت بي تفاوت گذشتم.جبران خواهم كرد.


برخي در مورد بيماري زايي صحبت كردن :
نویسنده: سارگل
پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت: 11:10
درسته.من هميشه از گربه ها به خاطر صحبت هاي مادرم كه از بچگي ميگفت بيماري زا هستن دوري مي كردم.مرسي.

براي عده اي هم صحبت درباره حيوانات عجيب بود:
نویسنده: كريم
پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت: 11:14
باورم نميشه يه آدمي درباره حيوانات اينجوري وقت بگذاره.عجيبه.موفق باشيد.

در هر صورت من معتقدم اگر از اين تعداد الان تنها يك نفر هم باشه كه ديدش تغيير كرده باشه و از اين پس به حيوانات كمك كنه اين خودش موفقيت بزرگيه و همون هدفي است كه من بخاطرش اينجا هستم.از همگي ممنونم و ازتون خواهش ميكنم شما هم به هر طريقي كه به ذهنتون ميرسه سعي كنيد ديد مردم رو تغيير بديد.
اگر روزانه هر كدوم از ما تو ده تا وبلاگ بريم و يه كامنتي بذاريم و تو اون از مردم خواهش كنيم تو اين فصل سرد كمي از غذاشون رو براي گربه ها بذارن يا ... اينجوري اين هزاران كاربر اينترنت كه هر روز سراغ اين وبلاگها ميرن بالاخره يه تلنگري ميخورن و اگر حتي در هر روز فقط يك نفر هم به جمع ما اضافه بشه خودش كلي ارزشمند است .بازم از همه ممنونم.


براي تازه واردهاي عزيز

از همه عذر ميخوام كه مجبورم پست جديد رو به اين زودي بنويسم.

اينبار سلام به همه خوانندگان تازه وارد عزيز.

ابتدا از ياسمن (چند قدم نزديكتر به خدا) عزيز تشكر ميكنم كه توجه شما رو به اينجا جلب كردند.

ميخوام از همگي خواهش كنم كه كمي با حيوانات مهربانتر باشند.اگر هر شب كمي از غذاي خودتون رو روي يك تكه روزنامه يا داخل يك ظرف يكبار مصرف بريزيد و كنار سطل زباله هاي شهرداري قرار بديد ميتونيد كمك بزرگي به گربه هاي گرسنه و آواره بكنيد .اينجوري شما ميتونيد تو يه كار خير سهيم باشيد.همونطور كه شما حق زندگي داريد اين مخلوقات زبان بسته هم حق دارن و اين ما هستيم كه با خودخواهي خود اين حق رو از اونا گرفتيم.

در مورد بيماري زايي و اين صحبت هايي كه بين مردم متاسفانه رايج شده بايد بگم كه

توکسوپلاسموز بیماری عفونی است که توسط انگل تک سلولی به اسم توکسوپلاسما باعث مبتلا شدن انسانهائی که سیستم دفاعی بدنشان ضعیف است میشود. گربه ها با خوردن گوشت خام و آلوده حیوانات دیگر (مثل موش و پستانداران دیگر) به این انگل مبتلا میشوند. لذا امکان مبتلا شدن گربه های خانگی که داروی ضد انگل به آنها داده میشود و غذای پخته میخورند تقریبا"‌ صفر است. لازم به یاد آوریست که انگل توکسوپلاسموز تنها در مدفوع گربه ممکن است وجود داشته باشد که با دس،ت زدن به آن نشستن دست و خوردن آن ممکن است بعضی ها را مبتلا سازد. انگل توکسو پلاسموز در گوشت حیواناتی از قبیل گوسفند و گاو و خوک .... نیز میتواند وجود داشته باشد به همین دلیل همواره توصیه میشود بعد از بریدن و تکه کردن گوشت... دست و کارد و تخته و میز که گوشت با آن در تماس بوده به خوبی شسته و تمیز شود بنابراين خطر ابتلا به توكسوپلاسموز از طرق ديگر خيلي بيشتر از ارتباط با گربه هاست.

بنابراين به هيچوجه نگران بيماري و اين صحبتهايي كه متاسفانه هر روز باعث بدبين تر شدن مردم به اين حيوانات مي شوند نباشيد.

پس شما براحتی و بدون نگرانی می توانید گربه های شهر مان را نوازش کنید و دوباره دست دوستی به سوی آنها دراز کنید به مانند گذشتگان خود . نترسيد با غذا دادن به گربه ها ، جمعيت آنها زياد نمي شه. نكنه فكر مي كنيد تمام گربه هايي رو كه در كوچه و خيابون هاي شهر مي بينيد ، توكسوپلاسموز دارند؟ ! تا بحال به اين فكر كرديد وقتي بين مردم هستيد چند نفر دچار بيماري هاي خطرناك و كشنده ي سرايت دهنده هستند پس بايد همه ي آن آدمها هم شناسايي شوند و همشون رو مثل حيونهاي مريض كشت؟ آيا اين منطقي هست؟ گربه ها مگه آشغال خور بودند ، بيچاره ها از روي ناچاري بايد هر روز توي آشغال هاي كثيف و بوگندو پرسه بزنند تا يك ته مونده غذاي بدمزه و پر از ميكروب رو گير بيارن و شكمشونو سير كنند. تعداد زيادي از بچه گربه ها در همون چند ماه بعد از شير خوارگي بر اثر خوردن غذاهاي فاسد و آبهاي آلوده دچار بيماري هاي عفوني و گوارشي شديد مي شوند و مظلومانه در گوشه اي از اين شهر مي ميرند. بیایید برای آرامش و ایجاد روحیه صلح آمیز در بین خود و فرزندانتان ، به همه ی حیوانات از راه غذا دادن ،آزار نرساندن و محبت كردن به آنها ، با آنها زندگي مسالمت آميزي را شروع كنيم.

وقتی گربه ای از دیوار خونه تون وارد حیاط می شه،از حیوان بیچاره استقبال کنید نه اونواز خونتون بیرون کنید

ازتون خواهش ميكنم تو اين فصل سرد اجازه بديد گربه ها داخل موتورخانه يا زيززمين خونه هاتون بمونن به خدا هيچي ازتون كم نميشه و مطمئن باشيد خداوند درهاي محبت و رحمتش رو به سوي شما باز مي كند.

يادمون باشه كه مادربزرگ هایمان همیشه برای آنها ته مانده ی سفره را گوشه ی حیاط یا دم در خانه میریختند و گربه های کوچه و خیابان با دیدن رنگ مهربان چادر نماز آنها کرنش کنان نزدیک می شدند. مادر بزرگ میگفت استخوانهای مرغ را با دندان به نیش نکشید تا چیزی هم برای گربه ها باقی بماند.

ببخشيد اين مطلب رو بنا به دلايلي خيلي خيلي سريع نوشتم و در بسياري از جاها از مطالب وبلاگ ژاله عزيز (گربه ايراني) استفاده كردم.اميدوارم شاهد تغيير ديدگاه شما عزيزان نسبت به حيوانات و همچنين كمك هاي بي دريغ شما به اين مخلوقات خدا باشيم.با سپاس

پي نوشت:

ميخواستم خواهش كنم اگر كسي زميني،خانه قديمي ، يا جايي رو داره يا كسي رو سراغ داره كه ميتونه در اختيار حاميان حيوانات قرار بده براي نگهداري حيوانات بيمار و بي سرپرست و همين طور اجراي طرح عقيم سازي گربه ها (طي كردن دوران نقاهت در آن مكان) اطلاع بده.ممنون ميشم.

شايد اينطوري بشه كمي وضع اين حيوانات بيچاره رو سر و سامان داد.

اتفاقاتي كه ما را به فكر واميدارد.(بودن يا نبودن/داشتن يا نداشتن)

اين مطلب توسط يكي از آشنايان به دست من رسيده.نويسنده خانمي است كه به تنهايي بار زندگي را به دوش ميكشد و صاحب دو فرزند است.مطلب واقعي و زيبايي است كه انسان را به تفكر وا مي دارد و خواندنش خالي از لطف نيست...

عصر يكي از روزها كه مطابق معمول به خانه وارد شدم اولين مطلبي كه توجهم را به خود جلب كرد اين بود كه هلو (گربه دو ساله ما ) به استقبالم نيامد.هرگاه درب حياط را باز ميكنم يا در آنجا منتظر من است يا نهايتا در ورودي منزل.

در اين روز بخصوص هرچه در خانه و حياط به دنبالش گشتم نبود كه نبود.در طي شب تا صبح نيز چندين بار به حياط خانه آمدم و او را صدا زدم اما خبري از هلو نشد.فرداي آنروز با نگراني به سر كار رفتم ، عصر كه به خانه آمدم هرچه هلو را صدا زدم جوابي داده نشد.ساعاتي بعد كه شروع به آبياري باغچه كردم هلو در حالي كه زار و نزار و خيس بود از زير درختچه توت باغچه بيرون آمد.

با اشتياق صدايش كردم ولي جوابم را نداد.حركاتش بسيار كند و صورتش بهم ريخته بود.فرم بدنش تغيير كرده بود.خم شدم و دستم را روي سر و بدنش كشيدم.دم و زير دمش خيس بود.دقت كه كردم ديدم از هلو قطره قطره خون تازه بيرون مي ريزد.مي دانستم كه حادثه اي برايش رخ داده.و حادثه آنقدر شديد بود كه هلو ممكن بود بميرد.

فرداي آن روز ساعت 10 صبح دخترم درحاليكه گريه ميكرد زنگ زد و گفت مامان هلو داره ميميره تو رو خدا بذار ببرمش دكتر. در آن زمان (تابستان 1385) من 30 هزار تومان پول داشتم كه آنرا براي خريد گوشت و ساير مايحتاج كنار گذاشته بودم.گفتم دخترم نمي توانيم زيرا پولي براي هزينه كردن براي هلو نداريم.پيشنهاد كردم در اين لحظاتي كه براي ما و هلو سخت است كنارش باشد تا لااقل در كنار خانواده اي كه دارد بميرد.

گوشي تلفن را گذاشتم.باز هم مثل هميشه ميدانستم كه نتيجه تصيمم چه خواهد بود.بين تهيه مايحتاج خانواده و جان حيوان بايد تصميم ميگرفتم.گوشي تلفن را برداشتم و به دخترم گفتم ما كه تابحال نداشتيم اين يكي هم روش .ببرش دكتر.

بيش از سه روز از وضعيت بحراني اين حيوان ميگذشت.لب به آب نميزد چه رسد به غذا.خونريزي هم داشت.دخترم با اين وضعيت او را به بيمارستان حيوانات رساند.اول عكسبرداري شد.بعد به او سرم وصل كردند.چندين آمپول از آنتي بيوتيك تا ويتامين تزريق كردند.سپس سونوگرافي شد.نتيجه اين بود:جناق قفسه سينه شكسته و استخوان آن ريه را پاره كرده بود.مثانه پر از خون و ملتهب و آسيب ديده بود.دمش از انتها شكسته و عصبش از كار افتاده بود.در پايان همان روز مقداري سرم زير پوست شكمش تزريق كردند تا حداقل از راه پوست مقداري آب و غذاي از دست رفته را جبران كند.در دومين روز برايش سند زدند زيرا نمي توانست ادرار كند.

در سومين روز ميشد علائمي از بهبودي نسبي را در او ديد.كمي آب مي خورد اما غذا اصلا.دخترم مرتب داروهايش را ميداد و هر روز به بيمارستان ميرفت و تا پايان وقت آنجا بود.

روز چهارم هلو را به اطاق عمل بردند تا سندش را ثابت كنند.حالا ديگر هلو ميتوانست كمي راه برود.كمي نيز غذا ميخورد.چون قادر به دفع ادرار و مدفوع خود نبود ، من و دخترم مجبور بوديم با فشار آوردن بر روي مثانه اش اين كار را انجام بدهيم. تا حدود 5 روز فقط خون دفع ميكرد.و حدود 2 ماه طول كشيد تا اعصاب مثانه اش به كار بيفتد.

در اين ميان آنچه من و دخترم ميكرديم فقط دعا بود.دخترم ناچار شد براي هزينه معالجه هلو از پدرش هم كمك بخواهد.اما بالاخره تلاش ما نتيجه داد و هلو سلامتي اش را بدست آورد.در اثر بلايي كه بر سرش آمده بود در صورتش فقط 2تا چشم درشت باقي مانده بود.بقدري نحيف و لاغر شده بود كه دنده هايش را ميشد ديد.اما در اين دو چشم باقي مانده دنيايي از احساسات جريان داشت كه من تمامي آنرا دريافت كردم.

من نميخواستم هلو بميرد.ولي مي دانستم اگر وارد دوا و درمان او شوم مبلغ زيادي بايد خرج كرد كه من نداشتم و آنچه را هم كه داشتم بايد به مصرف هزينه هاي جاري منزل ميرسيد.زماني كه تصميم گرفتم تا باز هم نداشته باشيم ، اما هلو را معالجه كنيم ميدانستم كه تصميم درستي گرفته ام.اما اين تصميم باعث شد كه تمامي دوستان و آشنايان شماتتم كنند.مورد تمسخر قرار گرفتم.آنهايي كه از وضع زندگيم با خبر بودند حركتم را مضحك ميدانستند و به من ميخنديدند.بارها به من گفتند كه آدم بچه اش را گرسنه نگه ميدارد تا گربه اش را معالجه كند؟گفتند ببر بگذارش بيرون از خانه تا بميرد و ...

من ميشنيدم و به همه آنها حق ميدادم كه اينچنين بگويند.اما من نمي توانستم هيچيك از اين راه ها را بروم.عقيده دارم كه حيوان تا زماني كه با ماست عضو خانواده ماست.و هلو هم عضوي از خانواده ما بود.

اما اكنون من در اين ميان آسوده ام.نگران نيستم.ترسي ندارم.شبها آرام ميخوابم.و حالا هرگاه به منزل مي روم هلو به استقبالم مي آيد.قاضي خداداي من هنوز بيدارتر از قواعد زندگي عمل ميكند.او خوب ميداند كه نجات يك زندگي خيلي بيشتر از هزينه هاي زندگي ارزش دارد.

هرچند بسيار آزار ميبينم اما خدا را سپاس كه هنوز شعور خود را دارم.سپاس كه گاهي تصميمات احمقانه ميگيرم.و باز هم سپاس كه جان شيرين را براي همه جانداران شيرين مي پندارم.


مهمان هاي ناخوانده

چند وقت پيش جشن نامزدي يكي از اقوام دعوت شديم.مثل همه جشن ها پر بود از خوشي و شادي و رقص...

تا اينكه وقت شام شد.طبق معمول يه عالمه غذاي خوشمزه. تا اومدم شروع كنم به خوردن غذا مثل هميشه بغض گلوم رو گرفت .نمي دونستم چيكار كنم .واقعا ديگه حق نداشتم بخاطر احساساتم شب خوش اطرافيانم رو خراب كنم.اما مگه ميشد ،دائم تصوير گربه هاي گرسنه كوچه و خيابون جلوي چشمم ميومد و اينكه امشب اونقدر دير مي رسم كه حتي ديگه نميتونم براشون گردن بپزم .ديگه نميتونستم ادامه بدم تصميم خودمو گرفتم رفتم پيش مامانم و يواشكي بهش گفتم بعد از شام بره تو آشپزخونه و غذاها رو جمع كنه بگه پگاه ميخواد براي گربه ها ببره.

وقتي مامانم قبول كرد يه نفس راحت كشيدم و با لبخندي بر لب رفتم غذا بخورم.همسرم هم متوجه شد كه امشب مراسم غذا رساني با اتومبيل و در سطح وسيعتري نسبت به شبهاي گذشته صورت مي پذيرد!!!

خلاصه بعد شام همه كمك كردن و كلي غذاي خوشمزه براي مهمونهاي ناخوانده جمع كرديم البته طبق معمول بودند انسانهاي عزيزي كه به من همچون آدم فضايي مي نگريستند. ولي اصلا برام مهم نبود مهم اونايي بودن كه ميتونستن با اين غذا سير شن.

حدوداي ساعت 2يا 3 نيمه شب مهماني تمام شد و من و همسرم تقريبا به بيشتر كوچه هاي محل مامانينا و محل خودمون سر زديم البته كم كم ميذاشتم كه به همه برسه!

تا اينكه رسيديم سر كوچه خودمون و اون سگي رو ديديم كه چند وقت پيش تو اون صبح باروني من ديده بودمش و تا رفتم پايين رفته بود.طفلي تا ما رو ديد از ترس سر و نصف تنش رو فرو كرد زير سطل زباله شهرداري.

از ماشين پياده شدم و براش غذا ريختم و اون، با اون چشماش نگاهي بهم كرد كه همه تنم لرزيد.اون يه نگاه به همه چيز مي ارزيد.كاش بقيه هم معني اين نگاه ها رو مي فهميدن ، به خدا اگه بقيه هم معني اين نگاه ها رو درك ميكردن ديگه ...