اين مطلب توسط يكي از آشنايان به دست من رسيده.نويسنده خانمي است كه به تنهايي بار زندگي را به دوش ميكشد و صاحب دو فرزند است.مطلب واقعي و زيبايي است كه انسان را به تفكر وا مي دارد و خواندنش خالي از لطف نيست...
عصر يكي از روزها كه مطابق معمول به خانه وارد شدم اولين مطلبي كه توجهم را به خود جلب كرد اين بود كه هلو (گربه دو ساله ما ) به استقبالم نيامد.هرگاه درب حياط را باز ميكنم يا در آنجا منتظر من است يا نهايتا در ورودي منزل.
در اين روز بخصوص هرچه در خانه و حياط به دنبالش گشتم نبود كه نبود.در طي شب تا صبح نيز چندين بار به حياط خانه آمدم و او را صدا زدم اما خبري از هلو نشد.فرداي آنروز با نگراني به سر كار رفتم ، عصر كه به خانه آمدم هرچه هلو را صدا زدم جوابي داده نشد.ساعاتي بعد كه شروع به آبياري باغچه كردم هلو در حالي كه زار و نزار و خيس بود از زير درختچه توت باغچه بيرون آمد.
با اشتياق صدايش كردم ولي جوابم را نداد.حركاتش بسيار كند و صورتش بهم ريخته بود.فرم بدنش تغيير كرده بود.خم شدم و دستم را روي سر و بدنش كشيدم.دم و زير دمش خيس بود.دقت كه كردم ديدم از هلو قطره قطره خون تازه بيرون مي ريزد.مي دانستم كه حادثه اي برايش رخ داده.و حادثه آنقدر شديد بود كه هلو ممكن بود بميرد.
فرداي آن روز ساعت 10 صبح دخترم درحاليكه گريه ميكرد زنگ زد و گفت مامان هلو داره ميميره تو رو خدا بذار ببرمش دكتر. در آن زمان (تابستان 1385) من 30 هزار تومان پول داشتم كه آنرا براي خريد گوشت و ساير مايحتاج كنار گذاشته بودم.گفتم دخترم نمي توانيم زيرا پولي براي هزينه كردن براي هلو نداريم.پيشنهاد كردم در اين لحظاتي كه براي ما و هلو سخت است كنارش باشد تا لااقل در كنار خانواده اي كه دارد بميرد.
گوشي تلفن را گذاشتم.باز هم مثل هميشه ميدانستم كه نتيجه تصيمم چه خواهد بود.بين تهيه مايحتاج خانواده و جان حيوان بايد تصميم ميگرفتم.گوشي تلفن را برداشتم و به دخترم گفتم ما كه تابحال نداشتيم اين يكي هم روش .ببرش دكتر.
بيش از سه روز از وضعيت بحراني اين حيوان ميگذشت.لب به آب نميزد چه رسد به غذا.خونريزي هم داشت.دخترم با اين وضعيت او را به بيمارستان حيوانات رساند.اول عكسبرداري شد.بعد به او سرم وصل كردند.چندين آمپول از آنتي بيوتيك تا ويتامين تزريق كردند.سپس سونوگرافي شد.نتيجه اين بود:جناق قفسه سينه شكسته و استخوان آن ريه را پاره كرده بود.مثانه پر از خون و ملتهب و آسيب ديده بود.دمش از انتها شكسته و عصبش از كار افتاده بود.در پايان همان روز مقداري سرم زير پوست شكمش تزريق كردند تا حداقل از راه پوست مقداري آب و غذاي از دست رفته را جبران كند.در دومين روز برايش سند زدند زيرا نمي توانست ادرار كند.
در سومين روز ميشد علائمي از بهبودي نسبي را در او ديد.كمي آب مي خورد اما غذا اصلا.دخترم مرتب داروهايش را ميداد و هر روز به بيمارستان ميرفت و تا پايان وقت آنجا بود.
روز چهارم هلو را به اطاق عمل بردند تا سندش را ثابت كنند.حالا ديگر هلو ميتوانست كمي راه برود.كمي نيز غذا ميخورد.چون قادر به دفع ادرار و مدفوع خود نبود ، من و دخترم مجبور بوديم با فشار آوردن بر روي مثانه اش اين كار را انجام بدهيم. تا حدود 5 روز فقط خون دفع ميكرد.و حدود 2 ماه طول كشيد تا اعصاب مثانه اش به كار بيفتد.
در اين ميان آنچه من و دخترم ميكرديم فقط دعا بود.دخترم ناچار شد براي هزينه معالجه هلو از پدرش هم كمك بخواهد.اما بالاخره تلاش ما نتيجه داد و هلو سلامتي اش را بدست آورد.در اثر بلايي كه بر سرش آمده بود در صورتش فقط 2تا چشم درشت باقي مانده بود.بقدري نحيف و لاغر شده بود كه دنده هايش را ميشد ديد.اما در اين دو چشم باقي مانده دنيايي از احساسات جريان داشت كه من تمامي آنرا دريافت كردم.
.jpg)
من نميخواستم هلو بميرد.ولي مي دانستم اگر وارد دوا و درمان او شوم مبلغ زيادي بايد خرج كرد كه من نداشتم و آنچه را هم كه داشتم بايد به مصرف هزينه هاي جاري منزل ميرسيد.زماني كه تصميم گرفتم تا باز هم نداشته باشيم ، اما هلو را معالجه كنيم ميدانستم كه تصميم درستي گرفته ام.اما اين تصميم باعث شد كه تمامي دوستان و آشنايان شماتتم كنند.مورد تمسخر قرار گرفتم.آنهايي كه از وضع زندگيم با خبر بودند حركتم را مضحك ميدانستند و به من ميخنديدند.بارها به من گفتند كه آدم بچه اش را گرسنه نگه ميدارد تا گربه اش را معالجه كند؟گفتند ببر بگذارش بيرون از خانه تا بميرد و ...
من ميشنيدم و به همه آنها حق ميدادم كه اينچنين بگويند.اما من نمي توانستم هيچيك از اين راه ها را بروم.عقيده دارم كه حيوان تا زماني كه با ماست عضو خانواده ماست.و هلو هم عضوي از خانواده ما بود.
اما اكنون من در اين ميان آسوده ام.نگران نيستم.ترسي ندارم.شبها آرام ميخوابم.و حالا هرگاه به منزل مي روم هلو به استقبالم مي آيد.قاضي خداداي من هنوز بيدارتر از قواعد زندگي عمل ميكند.او خوب ميداند كه نجات يك زندگي خيلي بيشتر از هزينه هاي زندگي ارزش دارد.
هرچند بسيار آزار ميبينم اما خدا را سپاس كه هنوز شعور خود را دارم.سپاس كه گاهي تصميمات احمقانه ميگيرم.و باز هم سپاس كه جان شيرين را براي همه جانداران شيرين مي پندارم.